گلچین ابیات آموزنده و دلنشین4

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد---تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
برگ عیشی به گور خویش فرست---کس نیارد ز پس تو پیش فرست
ای دوست بر جنازهٔ دشمن چو بگذری---شادی مکن که با تو همین ماجرا رود
پیش دیوار آنچه گویی هوش دار ---تا نباشد در پس دیوار گوش
قطرهای کز جویباری میرود---از پی انجام کاری میرود
نام نیکو گر بماند ز آدمی---به کزو ماند سرای زرنگار
کم طالع اگر مسجد آدينه بسازد ---يا سقف فرو ریزد و يا قبله كج آيد
آن یکی با دکترایش جاهلست---آن یکی با بیسوادی عاقلست
سا لها باید که تا یک کودکی از روی طبع---عالمی دانا شود یا شاعری شیرین سخن
قرنها باید که تا از لطف حق پیدا شود---بایزیدی در خراسان یا اویسی در قَرَن
هرآنكس كه دركيسه اش زر بوَد---قبولست حرفش ولو خر بوَد
هركه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد---بيگمان عيب تو پيش دگران خواهد برد
گر شد از جَور شما خانه ي موري ويران---خانه ي خويش محالست كه آباد كنيد
برگ عيشي به گور خويش فرست---كس نيارد زپس تو پيش فرست
قطره اي كز جويباري ميرود---از پي انجام كاري ميرود
مطمئن باش که مهرت نرود از دل من ---مگر آنروز که در خاک شود منزل من
دریایی که آب پاک دارد ---از لب لب سگ چه باک دارد
رَو به در کن از سرت این گوش خر---از برای خود بخر گوشی دگر
فکر شنبه تلخ دارد جمعه ی اطفال را---عشرت امروز بی اندیشه ی فردا خوشست
به گورستان گذر کردم کم و بیش---بدیدم حال دولتمند و درویش
نه درویش بی کفن در خاک رفته---نه دولتمند برد از یک کفن بیش
ای بسا ابلیس آدم رو که هست---پس به هر دستی نباید داد دست
درجوانی به خویش میگفتم ---شیر شیر است گرچه پیر بود
چونکه پیری رسید دانستم ---پیر پیر ست گرچه شیر بود
با بدان منشین که صحبت بد---گرچه پاکی تو را پلید کند
آفتابی به این بزرگی را---پاره ای ابر ناپدید کند
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ---گر گبر و یهود و بت پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست ---صد بار اگر توبه شکستی بازآ
دست طمع چو پیش کسان میکنی دراز---پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
گر تو میخواهی مسلمان زیستن---نیست ممکن جز به قرآن زیستن
من در این دنیا بسی گردیده ام ---نم به چشم منعمان کم دیده ام
روده ی تنگ به یک نان تهی پر گردد---نعمت روی زمین پر نکند دیده ی تنگ
اندر عجبم زرسم این مردم پست---این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا مَرد بوَد زنده کشندش به جفا---تا مُرد به عزت ببرندش سرِ دست
من از بیگانگان هرگز ننالم---که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
بر سر هر لقمه نوشتست عیان---که فلان ابن فلان ابن فلان
قضا چون زگردون فروهشت پر---همه زیرکان کور گردند و کر
به گورستان گذر کردم صباحی---- شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کله ای با خاک می گفت--- که این دنیا نمی ارزد به کاهی
اندرون از طعام خالی دار --- تا در او نور معرفت بینی
هر چقدر باشی عزیز ایام خوارت میکند---هرچه باشی شیردل گردون شکارت میکند
این لب خندان که داری درمدار از دیگران---عاقبت دست طبیعت اشکبارت میکند


