یادداشتهای یک معلم

دوشنبه 4 اردیبهشت1391
نویسنده : بشیراحمدفیروزی

گلچین ابیات آموزنده و دلنشین4

نایت اسکین

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد---تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس


برگ عیشی به گور خویش فرست---کس نیارد ز پس تو پیش فرست


ای دوست بر جنازهٔ دشمن چو بگذری---شادی مکن که با تو همین ماجرا رود


پیش دیوار آنچه گویی هوش دار ---تا نباشد در پس دیوار گوش


قطره‌ای کز جویباری میرود---از پی انجام کاری میرود


نام نیکو گر بماند ز آدمی---به کزو ماند سرای زرنگار


کم طالع اگر مسجد آدينه بسازد  ---يا سقف فرو ریزد و يا قبله كج آيد


آن یکی با دکترایش جاهلست---آن یکی با بیسوادی عاقلست


سا لها باید که تا یک کودکی از روی طبع---عالمی دانا شود یا شاعری شیرین سخن
قرنها باید که تا از لطف حق پیدا شود---بایزیدی در خراسان یا اویسی در قَرَن


هرآنكس كه دركيسه اش زر بوَد---قبولست حرفش ولو خر بوَد


هركه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد---بيگمان عيب تو پيش دگران خواهد برد


گر شد از جَور شما خانه ي موري ويران---خانه ي خويش محالست كه آباد كنيد
برگ عيشي به گور خويش فرست---كس نيارد زپس تو پيش فرست


قطره اي كز جويباري ميرود---از پي انجام كاري ميرود


مطمئن باش که مهرت نرود از دل من ---مگر آنروز که در خاک شود منزل من


دریایی که آب پاک دارد ---از لب لب سگ چه باک دارد


رَو به در کن از سرت این گوش خر---از برای خود بخر گوشی دگر


فکر شنبه تلخ دارد جمعه ی اطفال را---عشرت امروز بی اندیشه ی فردا خوشست


به گورستان گذر کردم کم و بیش---بدیدم حال دولتمند و درویش
نه درویش بی کفن در خاک رفته---نه دولتمند برد از یک کفن بیش


ای بسا ابلیس آدم رو که هست---پس به هر دستی نباید داد دست


درجوانی به خویش میگفتم ---شیر شیر است گرچه پیر بود
چونکه پیری رسید دانستم ---پیر پیر ست گرچه شیر بود


با بدان منشین که صحبت بد---گرچه پاکی تو را پلید کند
آفتابی به این بزرگی را---پاره ای ابر ناپدید کند


بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ---گر گبر و یهود و بت پرستی بازآ
این درگه ما  درگه نومیدی نیست ---صد بار اگر توبه شکستی  بازآ


دست طمع چو پیش کسان میکنی دراز---پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش


گر تو میخواهی مسلمان زیستن---نیست ممکن جز به قرآن زیستن


من در این دنیا بسی گردیده ام ---نم به چشم منعمان کم دیده ام


روده ی تنگ به یک نان تهی پر گردد---نعمت روی زمین پر نکند دیده ی تنگ


اندر عجبم زرسم این مردم پست---این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا مَرد بوَد زنده کشندش به جفا---تا مُرد به عزت ببرندش سرِ دست


من از بیگانگان هرگز ننالم---که با من هرچه کرد آن آشنا کرد


بر سر هر لقمه نوشتست عیان---که فلان ابن فلان ابن فلان


قضا چون زگردون فروهشت پر---همه زیرکان کور گردند و کر


به گورستان گذر کردم صباحی---- شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت--- که این دنیا نمی ارزد به کاهی


اندرون از طعام خالی دار --- تا در او نور معرفت بینی


هر چقدر باشی عزیز ایام خوارت میکند---هرچه باشی شیردل گردون شکارت میکند
این لب خندان که داری درمدار از دیگران---عاقبت دست طبیعت اشکبارت میکند

نایت اسکین


:: موضوعات مرتبط: بخش ادبیات و شعر
:: برچسب‌ها: شعراموزنده, ابیات اموزنده, شعرهای جالب, شعرهای زیبا, بیت های جالب